زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

27 ماهگیت مبارک

  سلام گل دخترم   من واقعا شرمندتم که هر ماه با تاخیر برای تبریک میام 27 ماهگیت مبارک عشق مادر   اینم عکست که بزور گذاشتی ازت بگیرم   دخترکم این ماه وقت اینکه باهات شعر جدید یا حتی اسامی باقی اماما رو کار کنم نداشتم معمولا تو بیرجند چون دورمون شلوغه نمیشه تنها چیزی که این ماه یاد گرفتی  اسم مبارک امام حسینه که به برکت ماه محرم ملکه ذهنت شده...قبل محرم اسم امام سوم و چهارم رو اشتباه میکردی و میگفتی تجاد (سجاد)ولی الان برعکس شده اسم هر دو امام رو میگی اُتِین (حسین) این ماه هم به من میگفتی مامان اِلاله و به بابایی میگفتی بابا مَمود ...هر کی میگفت بابای منه تو میگفتی نه مَمودِ منه...
30 مهر 1395

باز هم با تاخیر 26 ماهگیت مبارک

  سلام عزیزترینم   باز هم با 4 روز تاخیر اومدم ماهگرد بیست و ششمت رو بهت تبریک بگم امیدوارم سالم و زیر سایه امام زمان (عج) باشی   جیگرم خیلی وقته نیامدم و برات ننوشتم   دخترکم خداروشکر خداروشکر بعد از ظهر یکشنبه 21 شهریورماه امام رضا (ع) آقا و سرورمون ما رو طلبید و من و شما و بابایی و دایی مرتضی که اومده بودن کرمان برای ثبت نام دانشگاه با هم راهی مشهد شدیم ظهر روز بعد (عید قربان) حدودا موقع نماز بود که وارد حرم شدیم و رفتیم زیارت (جای همه خالی) بعد از اون هم رفتیم خونه آقای کاری و شب موندیم صبح روز بعد برای زیارت رفتیم حرم و بعدشم بازار 17 شهریور برای دخترکم و اون فرشته دیگمون یه سری لباس ...
2 مهر 1395

خوش بسعاتتون

  سلام دختری خوشکلم   اومدم برات بگم که مادر جون و خاله اطهر و عمو امین و مبین جان و امیر علی جان همین الان که دارم برات مینویسم عازم کربلان خوش بحالشون و خوش بسعادتشون ان شاء الله سالم برن و سالم و با زیارت قبول برگردن دعا کن برای برگشتشون بتونیم بریم بیرجند و دعا کن امام حسین(ع) ما رو هم بطلبه   فعلا خدانگهدارت       ...
17 شهريور 1395

25ماهگیت با 3 روز تاخیر مبارک

  سلام دختر ناز مامائی   نمیدونم از کجا شروع کنم اول از همه ازت عذر میخوام بابت تاخیر تبریک 25 ماهگیت 25 ماه از زمینی شدنت مثل باد گذشت و تو بزرگ و خانوم تر شدی ، جلوی چشمام قد کشیدی ،چهاردست و پارفتی، نشستی ،راه رفتی، زبون باز کردی و حالا هم که داری مستقل میشی لباساتو خودت میپوشی و درمیاری ،دست و صورتتو خودت میشوری، کمکم میکنی پوشکت کنم ؛ حتی تو کارای خونه کمکم میکنی از خدا میخوام که شما رو برای من و بابایی حفظ کنه و کمکمون کنه که خوب تربیتت کنیم   خیلی وقته دیگه از پیشرفتات برات ننوشتم راستش یا بی حالم و افتاده یا حوصله ندارم یا شما نمیزاری الانم شما با بابایی بازی میکنی تا تونستم بیام   پیش...
31 مرداد 1395

خاطره

سلام دختر قشنگم   بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده   دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
28 تير 1395